باران نابهنگام تابستانی
نیمه شب تو را بدون چتر و بارانی
از خانه بیرون بکشد ... !
چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام ،
تا شاید اندکی از تـنهایـیـم را بشوید و با خود ببرد ...
ولی انگار که بی فایـده است !
تنهایی در خود باران است ،
و در تمام آوازهایی که زیر لب زمزمه می کنم،
به یاد تو ، رفـتـه ً دیـــــــر و دور ...
گویی راست می گفت سهراب :
" عــشـق را زیر باران باید جست... ! "
امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...
امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....
امروز هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده....
خیلی به بودنت نیاز دارم......
دلم میخواد کنارم باشی......
میخوام که باشی.....
می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... اما نه....
بذار داغ نبودنت همچنان به دلم بمونه....
تا قدرتو بیشتر بدونم...
واااااااااای...
اگه بیای و دوباره بری...
از من چی میمونه....؟؟؟

عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی
عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
حال من از اين و از آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
بال می زند...
پر میکشد...
اوج میگیرد...
و دوباره به زمینم میزند!
میان انبوه آدمک ها گم میشوی!
به دنبالت می گردم
همه ی کوچه های شهر را با پای برهنه رفتم و برگشتم
حتی سایه ات را از سر این شهر کوچ داده بودی!
آدمک ها حتی نگاه هم نمی کنند!
حتی حرکت هم نمی کنند!
حتی... فکر هم نمی کنند!
هوا سرد است
دلم برایت تنگ میشود
تنگ...
تنگ...
تنگ...
و گریه می کنم!
من تو را می خواهم
که باز با صدایت...
با پرهای رنگینت
به آسمانم ببری
به زمینم بزنی
و...
دوباره به آسمانم ببری
و باز هم...
انتظار !!!
واژه ي غريبي است ...
واژه اي است که روزها يا شايدم ماههاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم؟
شايد که روزي بخوانند بر تو ، عشق مرا ...
مي دانم روزي خواهي آمد، مي دانم ...
گريان نمي مانم، خندانم
براي ورودت اي عشق
وقتي به يادت مي افتم ، به ياد خاطراتت...
نامه هايت را مرور مي کنم ، يک بار ... نه ....بلکه صدها بار
وجودم را سراسر عشق فرا مي گيرد ...
و اشک شوق بر گونه هايم روانه مي شوند ...
تنها مي گويم هميشه در قلب مني !!!
مي دانم که باز خواهي گشت ... مي دانم .
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر
پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم يادمان باشد
سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
چقدر سخته تو چشمای کسی نگاه کنی
که تمام مهرت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده
و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشه حس کنی که هنوز دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی
که زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعتها با هاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک
من از مردن نمیترسم هراس از زندگی دارم
که هر روزش مثه دیروز من از تکرار بی زارم
من از مردن نمیترسم که هر چی باشه یکباره
هراس از زندگی دارم که دردش پر ز تکراره
اگه زندگی همینه آره من عاشق مرگ ام
نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نامهربان بودیم و رفتیم
نگو.اینها دلیل محکمی نیست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم
من همونم که همیشه غم وغصه اش بی شماره
اونیکه تنهاترینه حتی سایه ام نداره
این منم که خوبی هاشو کسی هرگز نشناخته
کوچه در راه رفاقت همه هستی شوباخته
هررفیق راهی با من دوسه روزی عاشقم بود
عشق اون باعث درد همه دقایقم بود

این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزادباش
گر چه تو تنها تر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی بر خوردهای سرد را...
پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت .......
هيچ كس غصه اين را كه چه ميكرد نداشت .......
چشمه عاطفه از لطف خدا ميجوشيد ......
خودمانيم جهان اين همه نامرد نداشت!!

همیشه نگاهی را باور کن که![]()
وقتی از آن دور شدی![]()
در انتظارت بماند![]()

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی
و با این همه سکوت
مرا به خاموشی متهم نمی کردی
کاش می دانستی من همیشه
با زبان چشمانم با تو سخن می گویم
چشمانی که از ندیدنت
سیل ها دارند برای جاری ساختن
سخن ها دارند برای گفتن
غزل ها دارند برای از تو سرودن و
عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن
کاش می دانستی که من تو را
دوست دارم
کاش می دانستی....

روزگار بی مرام از تو نفرت آفرید اما تورا نفرت وام نیست،تو را حسرت نام نیست،تو اشک سخاوت وکمالی.
تو از بحر سرزمین عشق آمدی تا دهکده ی تاریک جنون عصر را لطافت بخشی،لطافتی را که در قرن ما همچون گوهریست نایاب!
درخشندگی معرفت وجود تواز نگاه پرصلاوتت سرچشمه می گیرد.
دستان تو چه کسی توانست لمس کند!؟
آیینه ی جمال خویش را به کدامین افق آورده ای که هیچ کس ارزش تو را نبود.
صحبت از دیروز وامروز و فردا نیست، تو هستی تا بمانیم و بدانیم"گر توشبنم سرزمین معرفت نبودی انسان را دگر چه ماندن!!
تو نبض زمانه را به تپیدن وا می داری، تو زنده کننده ی روح طبیعتی.
پس با من بمان که جز تو گلستان عشق بس به تاریکی و سردی قرن ماند،
قرنی که اشک برای ریختنش هلاک است.
جز تو چه ماند با من، تو همدم تنهایی غریبانه ی منی ای اشک.
وقت رفتن نمی خوام ببینمت
میدونم ببینمت کم میارم
اگه یه لحظه فقط نگام کنی
دلمو پشت سرم جا میزارم
اگه خونسرد نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسممو فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته میشه
وقت رفتن نباید گریه کنی
اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
میدونم هر جای دنیا که باشم
تو دلم عشق تو کم رنگ نمیشه
اينجا دلي به جرم تپيدن اسير شد
پروانه اي به جرم پريدن اسير شد
در خانه اي كه حرف مرا كس نميشنيد
يك قاصدك به جرم شنيدن اسير شد
حتي ته همه بن بست هاي شهر
بيچاره باد كه به جرم وزيدن اسير شد
در كوچه هاي كرم زده ي شهر بي كسي
يك سيب كال به جرم رسيدن اسير شد
در شهر ما هميشه كسوف است آسمان
افسوس شب به جرم نديدن اسير شد
آنجا غمي به حكم سياهي رها شده
اينجا دلي به جرم تپيدن اسير شد
من گــنــاهــکــارم...
گناهم این همه عشق و بغض و تنهایـیــست
گناهم در تاریکی نشستن است
اگر برای لمس جرم گناهانم می آیی ، بدان پیشتر آنها را به دستـانـت بخشیدم
اگر آمدی نــگــاهــم را لمس کن...
من گم شده ام در وسوسه با تــو بودن ، و آنقدر گم می شوم تا تــو مرا بیابی
اینقدر در این جاده آشفتگی می کنم ، تا تــو مرا به صبوری و ماندن بخوانی
ابــرهــا می آیند ، اما باد نمی گذارد که بمانند...
آنقدر می نشینم تا بــاران ببارد .... تا غبار از سر و رویم بشوید
دلــم شــور مــی زنــد
نکند باز هم تــنــهایــی همسفرم باشد...
باز هم نرسیدن ها کوله بارم ، باز هم افــســو س هــا
می دانی اگر امـروز هم بگذرد و همدیگر را پیدا نکنیم ، چقدر باید منتظر بمانیم تا فـردا برسد؟
نگو که فــردا نزدیک است....
نگو که امید راه حـل انتظار است....
تو خودت می دانی بعد از پایــیــز برگی نمی شکفد
تو خودت می دانی پایــیــز را دوست دارم ، اما نه این پایـیـز را...
اگر امروز بگذرد و پیدایت نکنم
آنوقت من می مانم و این همه تا ریکی
این همه تنهایی
این همه سکوت و رویا و اشک
هیچ می دانی برای آمدنت چقدر با ثانـیـه ها دویده ام؟
هیچ می دانی چه حرفها شنیده ام ؟
همه می گویند این همه دلـتـنگی پاسخی جز تـنـهایی و سکوت ندارد...
همه می گویند پـیـر می شوم و تـو نـمی آیـی...
امـا مـن ... اما من می دانم فـقـط چند روزی دیـــر کرده ای
مــی دانــم کــه مــی آیــی...
مــی دا نـــــم....
صدای نم نم باران او را به گذشته ها می برد به نخستین روزهای آشنایی به لحظات رویایی
آرزوهای شکست خورده اش بغض گلویش را می فشرد ثانیه ها به کندی می گذشتند
عزمش را جزم کرد
و با چشمانی اشک آلود به چشمان سردش نگاه کرد دیگر تصمیمش را گرفته بود
بغضش را به سختی فرو برد و با صدایی بلند فریاد زد که آخه من دوستت دارم لعنتی
دیگر اشک امانش نداد صدای نم نم باران خرد شدن برگهای پاییزی
در زیر پاهای رهگذران توجه ام را به سویی دیگر جلب کرد
آدمک ها هر کدام سر درگم و حیران با سرهایی خمیده برای در امان ماندن از باران
به سویی می خزیدند
و من همچنان مات و مبهوت مانده ام از چگونه خرد شدن غرور یک انسان!!!!


غم اومد که بگیره تو رو از من نتونست
شب اومد که بگیره دنیامو نتونست
دل من دیگه از غم شکسته نمی شه
اسیر غم عشقت دیگه خسته نمی شه
کم فرصت دیدار تو این عالم مستی
می خوام با تو بخندم به زمون مستی
هنوزعشق منی مثل همیشه
دل از خوب و بدت خسته نمی شه
هنوزعشق منی مثل همیشه
دل از خوب و بدت خسته نمی شه
تو ای آمده از راه بازم مثل هیمشه
دلم با تو یه رنگه جدا از تو نمی شه
غم و غصه نتونست که بگیره تو رو از من
بدون قدر وفامو دیگه دور نشو از من
هنوزعشق منی مثل همیشه
دل از خوب و بدت خسته نمی شه
كاش مي دانستم خبر مرگ مرا با تو چه كس خواهد گفت
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي
روي خندان تو را كاشكي مي ديدم. شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد! و تكان دادن سر كه عجب ! عاقبت او هم مرد؟ چه كسي باور كرد؟ جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاكستر كرد؟!!
کرد هیچی نگفت
گفتم شاید واقعا دوستم نداشته باشه!!!!
بعد که رفت فهمیدم دوست داشتن
دل میخاد نه دلیل
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام٬ مستم
باز میلرزد دلم٬ دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های٬ نخراشی به غفلت گونه ام را٬ تیغ!
های٬ نپریشی صفای زلفکم را٬ دست!
و آبرویم را نریزی٬ دل!
لحظه دیدار نزدیک است.
اگه چشمت پرسید بگو ندیدمش اگه گوشت پرسید بگو نشنیدمش اگه دستت لرزید بگو مال سرماست اگه پاهات سست شد بگو مال ضعفه ولی اگه دلت ریخت به خودت دوروغ نگو که دوسش نداری..
سر چشمه ی محبت
ای عشق واقعی
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران برواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم